حکایت در شناختن دوست و دشمن را

شنیدم که دارای فرخ تبار

ز لشکر جدا ماند روز شکار

دوان آمدش گله‌بانی به پیش

بدل گفت دارای فرخنده کیش

مگر دشمن است این که آمد به جنگ

ز دورش بدوزم به تیر خدنگ

کمان کیانی به زه راست کرد

به یک دم وجودش عدم خواست کرد