حکایت شحنه مردم آزار

گزیری به چاهی در افتاده بود

که از هول او شیر نر ماده بود

بداندیش مردم بجز بد ندید

بیفتاد و عاجزتر از خود ندید

همه شب ز فریاد و زاری نخفت

یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت:

تو هرگز رسیدی به فریاد کس

که می‌خواهی امروز فریادرس؟