حکایت قزل ارسلان با دانشمند

قزل ارسلان قلعه‌ای سخت داشت

که گردن به الوند بر می‌فراشت

نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ

چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ

چنان نادر افتاده در روضه‌ای

که بر لاجوردین طبق بیضه‌ای

شنیدم که مردی مبارک حضور

به نزدیک شاه آمد از راه دور