حکایت

چو الپ ارسلان جان به جان‌بخش داد

پسر تاج شاهی به سر برنهاد

به تربت سپردندش از تاجگاه

نه جای نشستن بد آماجگاه

چنین گفت دیوانه‌ای هوشیار

چو دیدش پسر روز دیگر سوار

زهی ملک و دوران سر در نشیب

پدر رفت و پای پسر در رکیب