حکایت مأمون با کنیزک

چو دور خلافت به مأمون رسید

یکی ماه پیکر کنیزک خرید

به چهر آفتابی، به تن گلبنی

به عقل خردمند بازی کنی

به خون عزیزان فرو برده چنگ

سر انگشتها کرده عناب رنگ

بر ابروی عابد فریبش خضاب

چو قوس قزح بود بر آفتاب