حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر

شنیدم که از نیکمردی فقیر

دل آزرده شد پادشاهی کبیر

مگر بر زبانش حقی رفته بود

ز گردن‌کشی بر وی آشفته بود

به زندان فرستادش از بارگاه

که زورآزمای است بازوی جاه

ز یاران یکی گفتش اندر نهفت

مصالح نبود این سخن گفت، گفت