حکایت زورآزمای تنگدست
یکی مشت زن بخت روزی نداشت
نه اسباب شامش مهیا نه چاشت
ز جور شکم گل کشیدی به پشت
که روزی محال است خوردن به مشت
مدام از پریشانی روزگار
دلش پر ز حسرت، تنش سوکوار
گهش جنگ با عالم خیرهکش
گه از بخت شوریده، رویش ترش
یکی مشت زن بخت روزی نداشت
نه اسباب شامش مهیا نه چاشت
ز جور شکم گل کشیدی به پشت
که روزی محال است خوردن به مشت
مدام از پریشانی روزگار
دلش پر ز حسرت، تنش سوکوار
گهش جنگ با عالم خیرهکش
گه از بخت شوریده، رویش ترش