حکایت عابد با شوخ دیده

زبان دانی آمد به صاحبدلی

که محکم فرومانده‌ام در گلی

یکی سفله را ده درم بر من است

که دانگی از او بر دلم ده من است

همه شب پریشان از او حال من

همه روز چون سایه دنبال من

بکرد از سخنهای خاطر پریش

درون دلم چون در خانه ریش