حکایت

شنیدم که مردی است پاکیزه بوم

شناسا و رهرو در اقصای روم

من و چند سالوک صحرا نورد

برفتیم قاصد به دیدار مرد

سرو چشم هر یک ببوسید و دست

به تمکین و عزت نشاند و نشست

زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت

ولی بی مروت چوبی بر درخت