حکایت حاتم طائی

ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد

طلب ده درم سنگ فانید کرد

ز راوی چنان یاد دارم خبر

که پیشش فرستاد تنگی شکر

زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟

همان ده درم حاجت پیر بود

شنید این سخن نامبردار طی

بخندید و گفت ای دلارام حی