حکایت

شنیدم که مغروری از کبر مست

در خانه بر روی سائل ببست

به کنجی درون رفت و بنشست مرد

جگر گرم و آه از تف سینه سرد

شنیدش یکی مرد پوشیده چشم

بپرسیدش از موجب کین و خشم

فرو گفت و بگریست بر خاک کوی

جفائی کزان شخصش آمد به روی