حکایت

جوانی به دانگی کرم کرده بود

تمنای پیری بر آورده بود

به جرمی گرفت آسمان ناگهش

فرستاد سلطان به کشتنگهش

تگاپوی ترکان و غوغای عام

تماشا کنان بر در و کوی و بام

چو دید اندر آشوب، درویش پیر

جوان را به دست خلایق اسیر