حکایت در معنی تحمل محب صادق

شنیدم که وقتی گدا زاده‌ای

نظر داشت با پادشا زاده‌ای

همی رفت و می‌پخت سودای خام

خیالش فرو برده دندان به کام

ز میدانش خالی نبودی چو میل

همه وقت پهلوی اسبش چو پیل

دلش خون شد و راز در دل بماند

ولی پایش از گریه در گل بماند