حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه

یکی پادشه‌زاده در گنجه بود

که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود

به مسجد در آمد سرایان و مست

می اندر سر و ساتگینی به دست

به مقصوره در پارسایی مقیم

زبانی دلاویز و قلبی سلیم

تنی چند بر گفت او مجتمع

چو عالم نباشی کم از مستمع