حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان

بزرگی هنرمند آفاق بود

غلامش نکوهیده اخلاق بود

از این خفرقی موی کالیده‌ای

بدی، سر که در روی مالیده‌ای

چو ثعبانش آلوده دندان به زهر

گرو برده از زشت رویان شهر

مدامش به روی آب چشم سبل

دویدی ز بوی پیاز بغل