حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور

کسی راه معروف کرخی بجست

که بنهاد معروفی از سر نخست

شنیدم که مهمانش آمد یکی

ز بیماریش تا به مرگ اندکی

سرش موی و رویش صفا ریخته

به موییش جان در تن آویخته

شب آن جا بیفگند و بالش نهاد

روان دست در بانگ و نالش نهاد