حکایت در معنی تواضع و نیازمندی

ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش

یکی را نباح سگ آمد به گوش

به دل گفت کوی سگ این جا چراست؟

درآمد که درویش صالح کجاست؟

نشان سگ از پیش و از پس ندید

بجز عارف آن جا دگر کس ندید

خجل بازگردیدن آغاز کرد

که شرم آمدش بحث آن راز کرد