حکایت زاهد تبریزی

عزیزی در اقصای تبریز بود

که همواره بیدار و شب خیز بود

شبی دید جایی که دزدی کمند

بپیچید و بر طرف بامی فگند

کسان را خبر کرد و آشوب خاست

ز هر جانبی مرد با چوب خاست

چو نامردم آواز مردم شنید

میان خطر جای بودن ندید