حکایت

گدایی شنیدم که در تنگ جای

نهادش عمر پای بر پشت پای

ندانست بیچاره درویش کوست

که رنجیده دشمن نداند ز دوست

برآشفت بر وی که کوری مگر؟

بدو گفت سالار عادل عمر

نه کورم ولیکن خطا رفت کار

ندانستم از من گنه در گذار