حکایت

مرا در سپاهان یکی یار بود

که جنگاور و شوخ و عیار بود

مدامش به خون دست و خنجر خضاب

بر آتش دل خصم از او چون کباب

ندیدمش روزی که ترکش نبست

ز پولاد پیکانش آتش نجست

دلاور به سرپنجهٔ گاوزور

ز هولش به شیران در افتاده شور