حکایت

یکی مرد درویش در خاک کیش

نکو گفت با همسر زشت خویش

چو دست قضا زشت رویت سرشت

میندای گلگونه بر روی زشت

که حاصل کند نیکبختی به زور؟

به سرمه که بینا کند چشم کور؟

نیاید نکوکار از بدرگان

محال است دوزندگی از سگان