حکایت کرکس با زغن

چنین گفت پیش زغن کرکسی

که نبود ز من دوربین‌تر کسی

زغن گفت از این در نشاید گذشت

بیا تا چه بینی بر اطراف دشت

شنیدم که مقدار یک روزه راه

بکرد از بلندی به پستی نگاه

چنین گفت دیدم گرت باورست

که یک دانه گندم به هامون برست