حکایت

سیهکاری از نردبانی فتاد

شنیدم که هم در نفس جان بداد

پسر چند روزی گرستن گرفت

دگر با حریفان نشستن گرفت

به خواب اندرش دید و پرسید حال

که چون رستی از حشر و نشر و سال؟

بگفت ای پسر قصه بر من مخوان

به دوزخ در افتادم از نردبان