حکایت

یکی را تب آمد ز صاحبدلان

کسی گفت شکر بخواه از فلان

بگفت ای پسر تلخی مردنم

به از جور روی ترش بردنم

شکر عاقل از دست آن کس نخورد

که روی از تکبر بر او سر که کرد

مرو از پی هرچه دل خواهدت

که تمکین تن نور جان کاهدت