حکایت در مذلت بسیار خوردن

چه آوردم از بصره دانی عجب

حدیثی که شیرین ترست از رطب

تنی چند در خرقه راستان

گذشتیم بر طرف خرماستان

یکی در میان معده انبار بود

از این تنگ چشمی شکم خوار بود

میان بست مسکین و شد بر درخت

وزان جا به گردن در افتاد سخت