حکایت
یکی نان خورش جز پیازی نداشت
چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار
برو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار ای پسر شرم و باک
که مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چاپک نوردید دست
قبایش دریدند و دستش شکست
یکی نان خورش جز پیازی نداشت
چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار
برو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار ای پسر شرم و باک
که مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چاپک نوردید دست
قبایش دریدند و دستش شکست