حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار

تکش با غلامان یکی راز گفت

که این را نباید به کس باز گفت

به یک سالش آمد ز دل بر دهان

به یک روز شد منتشر در جهان

بفرمود جلاد را بی دریغ

که بردار سرهای اینان به تیغ

یکی زان میان گفت و زنهار خواست

مکش بندگان کاین گناه از تو خاست