حکایت
یکی ناسزا گفت در وقت جنگ
گریبان دریدند وی را به چنگ
قفا خورده گریان وعریان نشست
جهاندیدهای گفتش ای خودپرست
چو غنچه گرت بسته بودی دهن
دریده ندیدی چو گل پیرهن
سراسیمه گوید سخن بر گزاف
چو طنبور بی مغز بسیار لاف
یکی ناسزا گفت در وقت جنگ
گریبان دریدند وی را به چنگ
قفا خورده گریان وعریان نشست
جهاندیدهای گفتش ای خودپرست
چو غنچه گرت بسته بودی دهن
دریده ندیدی چو گل پیرهن
سراسیمه گوید سخن بر گزاف
چو طنبور بی مغز بسیار لاف