حکایت

در این شهرباری به سمعم رسید

که بازارگانی غلامی خرید

شبانگه مگر دست بردش به سیب

ببر درکشیدش به ناز و عتیب

پری چهره هرچ اوفتادش به دست

ز رخت و اوانیش در سر شکست

نه هرجا که بینی خطی دل فریب

توانی طمع کردنش در کتیب