حکایت

فقیهی بر افتاده مستی گذشت

به مستوری خویش مغرور گشت

ز نخوت بر او التفاتی نکرد

جوان سر برآورد کای پیرمرد

تکبر مکن چون به نعمت دری

که محرومی آید ز مستکبری

یکی را که در بند بینی مخند

مبادا که ناگه درافتی به بند