حکایت
کهن سالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ برنه، ای نیک رای
که پایم همی بر نیاید ز جای
بدین ماند این قامت خفتهام
که گویی به گل در فرو رفتهام
برو، گفت دست از جهان برگسل
که پایت قیامت برآید ز گل
کهن سالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ برنه، ای نیک رای
که پایم همی بر نیاید ز جای
بدین ماند این قامت خفتهام
که گویی به گل در فرو رفتهام
برو، گفت دست از جهان برگسل
که پایت قیامت برآید ز گل