حکایت

یکی پارسا سیرت حق پرست

فتادش یکی خشت زرین به دست

سر هوشمندش چنان خیره کرد

که سودا دل روشنش تیره کرد

همه شب در اندیشه کاین گنج و مال

در او تا زیم ره نیابد زوال

دگر قامت عجزم از بهر خواست

نباید بر کس دوتا کرد و راست