حکایت

شبی خفته بودم به عزم سفر

پی کاروانی گرفتم سحر

که آمد یکی سهمگین باد و گرد

که بر چشم مردم جهان تیره کرد

به ره در یکی دختر خانه بود

به معجر غبار از پدر می‌زدود

پدر گفتش ای نازنین چهر من

که داری دل آشفتهٔ مهر من