حکایت مست خرمن سوز

یکی غله مرداد مه توده کرد

ز تیمار دی خاطر آسوده کرد

شبی مست شد و آتشی برفروخت

نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت

دگر روز در خوشه چینی نشست

که یک روز جوز خرمن نماندش به دست

چو سرگشته دیدند درویش را

یکی گفت پروردهٔ خویش را