حکایت بت پرست نیازمند

مغی در به روی از جهان بسته بود

بتی را به خدمت میان بسته بود

پس از چند سال آن نکوهیده کیش

قضا حالتی صعبش آورد پیش

به پای بت اندر به امید خیر

بغلطید بیچاره بر خاک دیر

که درمانده‌ام دست گیر ای صنم

به جان آمدم رحم کن بر تنم