غزل ۴

غافلند از زندگی مستان خواب

زندگانی چیست مستی از شراب

تا نپنداری شرابی گفتمت

خانه آبادان و عقل از وی خراب

از شراب شوق جانان مست شو

کانچه عقلت می‌برد شرست و آب

قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ

جامگی خواهی سر از خدمت متاب