قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - پند

ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر این پنج روزه دریابی

تا کی این باد کبر و آتش خشم

شرم بادت که قطرهٔ آبی

کهل گشتی و همچنان طفلی

شیخ بودی و همچنان شابی

تو به بازی نشسته و ز چپ و راست

می‌رود تیر چرخ پرتابی