تکه ۲

می‌ندانم چکنم چاره من این دستان را

تا به دست آورم آن دلبر پردستان را

او به شمشیر جفا خون دلم می‌ریزد

تابه خون دل من رنگ کند دستان را

من بیچاره تهیدستم ازان می‌ترسم

که وصالش ندهد دست تهیدستان را

دامن وصلش اگر من به کف آرم روزی

ندهم تا به قیامت دگر از دست آن را