قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹

ای شده سوختهٔ آتش نفسانی

سالها کرده تباهی و هوسرانی

دزد ایام گرفتست گریبانت

بس کن ای بیخودی و سربگریبانی

صبح رحمت نگشاید همه تاریکی

یوسف مصر نگردد همه زندانی

راه پر خار مغیلان وتو بی موزه

سفره بی توشه و شب تیره و بارانی