ارزش گوهر
مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
ناگاه دید دانهٔ لعلی به روزنی
پنداشت چینهایست، بچالاکیش ربود
آری، نداشت جز هوس چینه چیدنی
چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت
زینسانش آزمود! چه نیک آزمودنی
خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم
روزی باین شکاف فتادم ز گردنی