اندوه فقر

با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار

کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید

از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم

کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید

ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا

بر من گریست زار که فصل شتا رسید

جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست

هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید