بهای جوانی

خمید نرگس پژمرده‌ای ز انده و شرم

چو دید جلوهٔ گلهای بوستانی را

فکند بر گل خودروی دیدهٔ امید

نهفته گفت بدو این غم نهانی را

که بر نکرده سر از خاک، در بسیط زمین

شدم نشانه بلاهای آسمانی را

مرا به سفرهٔ خالی زمانه مهمان کرد

ندیده چشم کس اینگونه میهمانی را