بی آرزو

بغاری تیره، درویشی دمی خفت

دران خفتن، باو گنجی چنین گفت

که من گنجم، چو خاکم پست مشمار

مرا زین خاکدان تیره بردار

بس است این انزوا و خاکساری

کشیدن رنج و کردن بردباری

شکستن خاطری در سینه‌ای تنگ

نهادن گوهر و برداشتن سنگ