خوان کرم

بر سر راهی، گدائی تیره‌روز

ناله‌ها میکرد با صد آه و سوز

کای خدا، بی خانه و بی روزیم

ز آتش ادبار، خوش میسوزیم

شد پریشانی چو باد و من چو کاه

پیش باد، از کاه آسایش مخواه

ساختم با آنکه عمری سوختم

سوختم یک عمر و صبر آموختم