دریای نور

بالماس میزد چکش زرگری

بهر لحظه میجست از آن اخگری

بنالید الماس کای تیره رای

ز بیداد تو، چند نالم چو نای

بجز خوبی و پاکی و راستی

چه کردم که آزار من خواستی

بگفتا مکن خاطر خویش تنگ

ترازوی چرخت گران کرده سنگ