ذره و خفاش

در آنساعت که چشم روز میخفت

شنیدم ذره با خفاش میگفت

که ای تاریک رای، این گمرهی چیست

چرا با آفتابت الفتی نیست

اگر ماهیم و گر روشن سهیلیم

تمام، این شمع هستی را طفیلیم

اگر گل رست و گر یاقوت شد سنگ

یکی رونق گرفت از خور، یکی رنگ