رفوی وقت

گفت سوزن با رفوگر وقت شام

شب شد و آخر نشد کارت تمام

روز و شب، بیهوده سوزن میزنی

هر دمی، صد زخم بر من میزنی

من ز خون، رنگین شدم در مشت تو

بسکه خون میریزد از انگشت تو

زینهمه نخهای کوتاه و بلند

گه شدم سرگشته، گاهی پایبند