روباه نفس

ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار

بناگه روبهی کردش گرفتار

ز چشمش برد، وحشت روشنائی

بزد بال و پر، از بی دست و پائی

ز روز نیکبختی یادها کرد

در آن درماندگی، فریادها کرد

فضای خانه و باغش هوس بود

چه حاصل، خانه دور از دسترس بود