روح آزرده

بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری

بروزگار، مرا روی شادمانی نیست

بلای فقر، تنم خسته کرد و روح بکشت

بمرگ قانعم، آن نیز رایگانی نیست

کسی بمثل من اندر نبردگاه جهان

سیاه روز بلاهای ناگهانی نیست

گرسنه بر سر خوان فلک نشستم و گفت

که خیرگی مکن، این بزم میهمانی نیست