سرنوشت

به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم

که چند بایدت اینگونه زیست سرگردان

چرا ز گوشهٔ عزلت، برون نمیئی

چه اوفتاده که از خلق میشوی پنهان

کسی بجز تو، نبستست چشم روشن بین

کسی بجز تو، نکردست در خرابه مکان

اگر بجانب شهرت گذر فتد، بینی

بسی بلند بنا قصر و زرنگار ایوان